« من و این جا » !
به دریا نگاه می کنم تو را در میان موج ها می بینم که به من لبخند می زنی ماهی سیاه کوچولویی در چشم من باز مانده بود يك گوشه نشسته ام و به ستاره ها زل زده ام قطره ي اشكي از چشمانم بر دامن سياه شب مي چكد آه دلم گرفته شب هم به من زل زده آه دلم گرفته باد مي وزد و موهايم را روي صورتم پخش مي كند حتا حال و حوصله ي رد كردن موها را از روي صورتم ندارم ... با مدادم آن قدر نوشته ام كه شعرهاي ام بزرگ شده اند و مدادم كوچك ! شعر ، ايست گاهي ست بين ما كه گاهي ما را به هم مي رساند گاهي جدا مي كند گاهي فاصله ي مان را دور مي كند و من مي نشين ام و از اين ايست گاه به هر كجاي دنيا كه تو هستي نامه اي مي فرست ام
حتمن آدم برفي خيلي مي ترسد اگر به اش به گويي : - نوروز مبارك !
من عاشق آواز روخانه ام هنگامي كه زمزمه مي كند با سنگ ها با ريشه ي درخت ها و مي رود كه دريا بشود سلام دوستای خوب ام. آهای با تو ام ! که خیلی دوست ات دارم. که اگه من هنوز این جام به خاطر مهربونی ی تویه. . . . 1 ـ که اسم ات مثل من با « م » شروع می شه , مثل من با « ه » تموم می شه و مثل من پنج حرفه ! 2 ـ یکی نیست به من بگه دنیای اینترنت چندم ین دنیای منه ؟ 3 ـ راستی شما فکر می کنید من هنوز چند سالمه ؟ 4 ـ ... 5 ـ نمی دون ام دیگه کی به این جا سر می زن ام , تا اون وقت خداحافظ. راستی ! شما هم بفرماین بازی ؛ ازت ممنون ام نوین جان , دوست خوب من.
من يك شاعر ِ كوچك ام يك كوچك ِ شاعر ! شاعر يك نيم كت ِ خالي كه منتظر پاييزست تا از برگ هاي زرد و سرخ ، پر شود
شعر آينه ست مادر مي گويد : - آينه همه چيز را نشان مي دهد به ما با خودم مي گوي ام : - شايد آينه سرگذشت مرا هم نشان مي دهد به من ! موهات خورشیده پیرهن ات آسمون و تمام زمین توی قلب ات ** ماه با من راه می آمد من تنها بودم دوست تازه جسته ام *** آسمان تاریک بود هیچ جا را نمی دیدم ستاره فانوس من شد و راه را روشن کرد برای نوین عزیز ... دختري روستايي ، با موهاي روستايي و پيرهن پولك روستايي ام . شب با ستاره هاي روستا مي خواب ام و صبح با پرنده هاي اش بيدار مي شوم . خانه ام روي تپه اي كه از يك طرف به جنگل مي رسد از يك طرف به رودخانه از يك طرف به كوه و از يك طرف به گندم زار ، است . من با كشاورزاني حرف مي زن ام كه يك دست شان به داس است يك دست شان به دعا اين جا آسمان ، آبي ي آبي ست زمين ، سبز ِ سبز و من ، يك دختر روستايي ام ! هر کودکی یک نقشه بر دیوار اتاق اش دارد هر نقشه ای یک فلسطین در سینه اش دارد هر فلسطینی یک آرزو در قلب اش ... * بادبادك مرا باد مي برد دور مي كند كودك ِ هشت ساله ي زمين با نخي مي چرخد و پير مي شود ** ده شب شد و هنوز خواب ام نبرده است فكر مي كن ام ستاره اي مي خواهد حرفي به من بزند *** از اين طرف ِ خط به دوست ام كه آن طرف ِ دنياست مي گوي ام : شب به خير صداي خنده اي از آن طرف ِ خط مي گويد : صبح به خير ! **** گربه اي ، خيره شده به گنجشكي كه آواز مي خواند : شايد گنجشك مي گويد من لاغرم ، گوشتي ندارم ! گربه ، خودش را گول زد




